نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم بعد این همه مدت دوباره بیام و درباره چیزی کاملاً متفاوت صحبت کنمامروز 27 بمهن ماه سال 1400 ، ساعت 7:27 صبحمن در 24 مرداد ماه 1399ازدواج کردم با تو، علیرغم مشکلاتی که داشتیم که البته مدیریت و حل شدند ...دوست دارم یک پست جداگانه برای همه داستانای قشنگ ش بنویسم و اینجا به یادگار بذارمتو تمام این 3-4 سال که اینجا نبودم و ننوشتم خیلی چیزا عوض شده خیلی چیزا...داداشم 4 اسفند 1397 در شهر مقدس مشهد فوت کرد (ایست قلبی!) و در روز 16 اسفند 1397 به خاک سپرده شد (اونم داستانش خیلی طولانیه و برا خودش پست جداگانه ای میخواد) و ... از اون روز داستان خانواده ما عوض شد.افسرده تر پیر تر شکسته تر و خمیده تر شدن بابا و مامانتنها تر از قبل و . ..بابا دیماه 1399سکته مغزی کرد ... چقدر نوشتن این جمله ها آسونه و چقدر تحمل اون روزا سخت ... تجریه سختی بود که بابات رو که کوووه قدرته با واکر ببینی که درست نتونه حرف یزنه و تعادلی تو راه رفتن نداشته باشه پزشکا گفتن که سکته ناقص بوده و مغز زیاد هم درگیر نشده ولی باز تیر ماه 1400 بازم سکته کرد که خداروشکر اونم ناقص بود اما توانی نداره نای حرف زدن نداره دست راستش اونقدر فرمون نداره و کلاً شکسته و داغون از لخاظ روحیو مامان الان نزدیک به دو هفته ست که مشکل پیدا کرده برادری رو که مرده میگه میبینم و باهاش حرف میزنه و نه فقط خودش اذیته که همه رو هم حتی همسایه ها عاصی کرده صبح زود میره بیرون نصفه شب میره بیرون و همش یا براش دارو و لباس میبره یا باهاش حرف میزنهاوضاع خونه اصلاً خوب نیست و من خیلی آشفته م جلو همسرم یه جورایی خجالت هم میکشم از اینکه مامان تو عوالم خودشه و اصلاً یه وقتایی تو دنیای ما سیر نمیکنه :(بردیمش پزشک اعصاب و عشق ممنوع...
ما را در سایت عشق ممنوع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1400 ساعت: 20:01